یا صاحب الزمان

آقاجان منتظرانت منتظرند

حسابِ روزهایی که بی‌ هدف شب شدند
و شب‌هایی که بی‌عذابِ وجدان صبح شدند،
از دستم در رفته است.
در دورِ باطلِ عقربه‌های زندگی گیر افتاده‌ام؛
نمی‌دانم آجرهای سستِ بی‌هدفی
که خودم برای لحظه‌های عمرم روی هم گذاشته‌ام،
آوارش قرار است
تیترِ خبرِ کدام شهر شود
و عبرتِ کدام مردم؟
تو…
می‌دانی آنچه در سکوتِ دلم می‌گذرد
لحظه‌هایِ تاریك من..
در نگاهِ پُر از نورِ تو روشن است!
تو…
نیتت گرفتنِ دست‌های من بود
نه مُچ‌گیری!
من…
فقط نمی‌خواهم اگر روزی مرا دیدی
رویت را از من برگردانی؛
که آن‌وقت
نقطه‌ی محضِ تاریکِ دنیا می‌شوم
و تمام.
می‌خواهم اگر از من پرسیدی
در نبودنت
چگونه زمان را سر کردم،
آخرِ تمام جواب‌هایم
برسد به تو
ای صاحبِ زمین و زمان.